تبليغاتX
یاد ها و خاطره ها
 
یاد ها و خاطره ها
 
 
یاد دوستان
 
ای بابا اصلا  حوصله آپ کردن ندارم نمی دونم چه کار کنم ولی خبرم رو بگیرید ممنونم

خدا نگهدارتون . روزه نمازاتون هم قبول باشه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 21:2  توسط atlan  | 

این فقط واسه اونه که خودش میدونه

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:7  توسط atlan  | 

 خنچه بیارید
لاله بکارید
خنده بر آرید
میره به حجله شادوماد

بله برونه گل میتکونه
دسته به دسته
دونه به دونه شادوماد

چه قشنگه موی بافتش
چه بلنده تازه عروس

چه قشنگه چه خوشرنگه
همه رنگه مثل طاووس
خوش به حالش شادوماد

دست بزنید و شادی کنید
نیت به دومادی کنید

رو جحازش خنده ی نازش سینه ی بازش مرمریه
همه دور آینه و شمعدون پرده ی ایوون کرکریه

غنچه بیارید شادان
لاله بکارید خندان

دوماد کجاییه دستاش حناییه
عشقش خداییه گل پسره
زلفاش گلابه چون لپاش مثال خون
خوش خلق و مهربون شادوماد

ویگن

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:13  توسط atlan  | 

 تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدائی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار
تمومه انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت

غریب آشنا دوستت دارم بیا منو همرات ببر به شهر قصه ها
بگیر دست منو تو اون دستات
چه خوبه سفقمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من آزادم

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی
تو از دشتای دورو جاده های پر غبار ب
رای همصدائی هم زبونی اومدی

تو از راه میرسی پر از گرد و غبار
تمومه انتظار میاد همرات بهار

چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبار رو از تنت

غریب آشنا دوستت دارم بیا میشینم میشمرم روزا و لحظه ها
تا برگردی بیائی بازم اینجا
چه خوبیه سفقمون یکی باشه با هم بمونم منتظر تا برگردی پیشنم
تو زندونم با تو من آزدام

گوگوش

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:53  توسط atlan  | 

 تو آينه خودتو ببين چه زود زود
توي جووني غصه اومد سراغت پيرت كنه
نذار كه تو اوج جووني غبار غم
بشينه رو دلت يهو پير و زمين گيرت كنه
منتظرش نباش ديگه اون تنها نيست
تا آخر عمرت اگه تنها باشي اون نمياد
خودش ميگفت يه روزي ميذاره ميره
خودش ميگفت يه روز خاطره هاتو ميبره از ياد
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ی من ديدي اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگ
ديدي اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندي و بي كسي و يه عمر خاطره پيش روت
ديگه نمياد ديگه پيشت نمياد
از اون چي موند برات به جز يه قاب عكس روبه روت
آخه دل من دل ساده من تا كي ميخواي خيره بموني به عكس روي ديوار
آخه دل من دل ديوونه ی من ديدي اونم تنهات گذاشت بعده يه عمر آزگار
تا كي ميخواي بشيني به پاش بسوزي
تا كي ميخواي بشيني چشم به در بدوزي
در پي پيدا كردن كسي برو
كه فقط واسه خودت بخواد تورو
در پي پيدا كردن كسي برو كه فقط واسه خودت بخواد

محسن یگانه

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:18  توسط atlan  | 

 عاشق شدم کاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم
دیگه با من نمی مونه
اونکه پیشش دل من گیره
اگه بدونه میذاره میره
اگه بدونه دیوونم کرده
میره و دیگه بر نمیگرده
عاشق شدم کاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم
دیگه با من نمی مونه
عاشق شدم دلواپسم
گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش
میرسم یا نمیرسم
چشمای اون سر به سرم میذاره
دست از سر من بر نمیداره
داره بلا سرم میاره
اما خودش خبر نداره
دستام اگر که رو بشه
دلم بی آبرو بشه
راز مگو بگو بشه
عاشق شدم کاش ندونه
دست دلم رو نخونه
اگه بدونه میدونم دیگه با من نمی مونه
عاشق شدم دلواپسم
گرفته راه نفسم
دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم

بنیامین بهادری

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 8:8  توسط atlan  | 

نشان کوی تو را می توان از نگاههای باران خورده ی نماز گزارانت یافت و بوی تو را می توان از دستانی که به سمت تو پروانه شده اند احساس کرد و من با سرود رودخانه ها در سجاده ی نمازم جاری می گردم تا بردباری و آمرزشت را عطایم فرمایی و تسبیح و شکر ثنا گویانت را نثارم کنی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:15  توسط atlan  | 

شبي به گوشه ي خلوت خدا خدا كردم


ز روي صدق به دلخستگان دعا كردم


ز سينه آه كشيدم دلم آه شكست


در آن شكستگي دل چه گريه ها كردم


به شوق سجده فتادم به خاك گرم نياز


نمازهاي ز كف رفته را قضا كردم


در آن صفاي سحر با طواف كعبه ي عشق


ز مروه سعي پر از جذبه تا صفا كردم


چه حال رفت ندانم كه با عنايت اشك


به بحر رحت بي منتها شنا كردم


ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت


به دل هواي ملاقات كبريا كردم


صداي بال ملايك نشست در گوشم


هماي عشق شدم سير در سما كردم


چكيد اشك خلوصم به بالهاي سپاس


چو با ملايكه پرواز تا خدا كردم


چه گويمت كه چه شد جذبه بود و رحمت دوست


به حيرتم كه كجا بودم و چها كردم


ز بخت بد پس از آن شب روا ن پاكم را


به دست نفس هوس آزما فنا كردم


 كنون سزاست بر احوال خود بگريم زار


از آنكه حال مناجات را رها كردم


هواي نفس ندانم چه كرد با دل من


كه خويش را ز شب عاشقان جدا كردم


خداي من همه دم باب رحمتت بازست


منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم


بهار عشق خزان شد چه بي خبر ماندم


گريخت فيض سحر اين خطا چرا كردم


رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر


كه با اطاعت دل پشت بر خدا كردم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 17:2  توسط atlan  | 
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
 
آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
 
!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر
 
!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
 
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
 
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر
 
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر
 
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
 
دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:46  توسط atlan  | 
خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
 
لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
 
آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
 
با نگاهی سرشکسته، چشمهای پینه بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم انتظاری
 
صندلی های خمیده، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده، گریه های اختیاری
 
عصر جدول های خالی، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمکت های خماری
 
:رونوشت روزها را، روی هم سنجاق کردم
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
 
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
 
روی میز خالی من، صفحۀ باز خوادث
در ستون تسلیت ها، نامی از ما یادگاری
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 10:42  توسط atlan  | 

نام كامل:JENNIFER LYNN LOPEZ
اسامي مستعار:LA LOPEZ-JENNY-JEN-SUPERNOVA-
J.LO
تاريخ تولد: 24 جولاي 1969
محل تولد: برونكس نيويورك- آمريكا.
شغل: خواننده، بازيگر، مدل.
قد: 165 سانتي متر.
وزن: 55 كيلو گرم.
نام پدر:DAVID LOPEZ(ديويد لوپز)----- شغل: كارشناس كامپيوتر.
نام مادر:GUADALUP LOPEZ----- شغل: آموزگار مهد كودك.
خواهران:LIND وLESLIE-----ليند گوينده راديو و تلويزيون ميباشد----لزلي نيزمدرس موسيقي ميباشد.
سبك موسيقي: پاپ و دنس.
اولين فيلم وي:MI FAMILIA(1995)
اولين فيلمي كه با آن  شهرت يافت:SELENA(1997)
اولين آهنگي كه با آن  شهرت يافت:IF YOU HAD MY LIFE(1999)
ميزان ثروت وي: 255 ميليون دلار.
شمار آلبومهاي به فروش رفته وي در سراسر جهان: 35 ميليون آلبوم.

شوهرها:
1-ONJA NOA----شغل: مدل----ازدواج در تاريخ: 1997 ----طلاق در تاريخ: 1998.
2-CRIS JUDD(كريس جاد)----شغل: رقصنده و رقص آرا----تاريخ ازدواج: 2001 ----تاريخ طلاق: 2003 .
3-MARC ANTHONY(مارك آنتوني)-----شغل: خواننده و بازيگر.---تاريخ ازدواج: دوم جولاي 2004 .
البته جنيفر لوپز با بازيگر و نمايش نويش مشهور BEN AFFLECK(بن افلك) در سال 2002 نيز نامزد كرده و در سال 2004 نامزديشان را بهم زدند. همچنين جنيفر چند ماهي نيز با PUFF DADDY دوست بوده است.
جوايز دريافتي: وي چـنـدين جـايــــزه از ســـوي MTV و
BILLBOARD وGOLDEN GLOBE دريافت داشــته است. از
جـمــله: بهترين بازيگر، بهترين خواننده، بـهتـرين مـوزيـك
ويديو و بهترين هنرمند.
 فيلمهايي كه وي در آنها نقش آفريني كرده:
MY LITTLE GIRL(1986)-IN LIVING COLOR(1990)-NURSES ON THE LINE(1993)-SECOND CHANCES(1993)-HOTEL MALIBU(1994)-MY FAMILY(1995)-MONEY TRAIN(1996)-JACH(1996)-BLOOD AND WINE(1997)-SELENA(1997)-ANACONDA(1997)-U TURN(1997)-ANTS(1998)-THIEVES(1999)-CELL(2001)-WEDDING PLANNER(2001)-ANGEL EYES(2001)-ENOUGH(2002)-MAID IN MANHATHAN(2003)-TICK TOCK(2002)-THE TWO FRIDAS(2003)-SHRINK(2003)-GIGLI(2003)-DIRTY GIRLS CLUB(2003)- A STAR IS BORN(2003)-SHALL WE DANCE(2004)-MONSTER IN LAW(2004)-AN UNFINISHED LIFE(2004)-JERSEY GIRL(2004)-AMERICAN DARLING(2005)-BORDER TOWN(2005)-  
عطر جنيفر لوپز : جنيفر داراي خط توليد عطر و اودكلن شخصي بنامهاي  GLOW وSTILL  ميباشد.
پوشاك جنيفر لوپز: جـنـيـفر همچنـيـن  داراي خـط تــوليد
لباس  بنامJ-LO ميباشد.
بيوگرافي: جنيـفر از كـودكـي شيـفـته رقـص و خوانندگي
بـود. وي در از سن 5 سالـگي بـه كـلاســــهاي رقص و آواز
ميرفت. جنيفر در يك مدرسه كاتوليك 12 سال تحصيل كرد 
و موفق به دريافـت مـدرك ديـپـلم گشت. وي در دبيرستان
بـه ورزش تنيـس و ژيـمـناستـيـك مـي پــرداخت. نخستين
نمـايش او در سن 15 سالگي بود كه در سريال تلويزيوني
IN LIVING COLOR اجراي رقـص كـرد. و بـالاخـره در نـقـش
آفريني در فيلم SELENA به شهرت دست يافت.
 |+| نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 11:2  توسط atlan  | 
دنیای من، دنیای دل، دنیای عشق است و جنون
سودای من، سودای دل، سودای عشق است و جنون

سوزم نگر، شورم ببین، وین آتش تورم ببین
سینای من، سینای دل، سینای عشق است و جنون

امشب سراپا آتشم، می با سبو سر می کشم
فردای من، فردای دل، فردای عشق است و جنون

اکنون که جوشان گشته ام، سیلی خروشان گشته ام
دریای من، دریای دل، دریای عشق است و جنون

در عاشقی دل خون شدم، آواره چون مجنون شدم
صحرای من، صحرای دل، صحرای عشق است و جنون

ای ساقی آشفته مو، با من سخن از می مگو
مینای من، مینای دل، مینای عشق است و جنون
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 22:18  توسط atlan  | 
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند
.
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردند ايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه نخ را كشف كردند و موفق به ريسيدن آن شدند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سکه را در جهان ضرب كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه عطر را براي خوشبو شدن بدن ساختند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشتي يا زورق را ساختند ايرانيان بودند به فرمان يكي از پادشاهان زن ايراني.
آيا ميدانيد : اولين ارتش سواره نظام در دنيا توسط سام ايراني اختراع شد با 115 سرباز .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پيش در جنوب ايران ، ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه شيشه را كشف كردند و از آن براي منازل استفاده كردند ايراينان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه زغال سنگ را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مقياس سنجش اجسام را كشف كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه به كرويت زمين پي بردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه قاره آمريكا را كشف كردند ايراينان بودند و كريستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهاي ايراني كه در كتابخانه واتيكان بوده به فكر قاره پيمايي افتادند .
آيا ميدانيد : كلمه شاهراه از راهي كه كورش کبير بين سارد پايتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است .
آيا ميدانيد : كورش كبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام كورپوليس كه خجند امروزي نام دارد .
آيا ميدانيد : كورش پس از فتح بابل به معبد مردوك رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد كه بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري كرد .
آيا ميدانيد : اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط كورش كبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
آيا ميدانيد : ديوار چين با بهره گيري از ديواري كه كورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد .
آيا ميدانيد : اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و كشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را كورش كبير در ايران پايه گذاري كرد .
آيا ميدانيد : كمبوجبه فرزند كورش بدليل كشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله كرد و كل مصر را تصرف كرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر كرد . اكنون در مصر يك نقاشي ديواري وجود دارد كه كمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نكرد و بي احترامي به آنان ننمود
 |+| نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 19:27  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 15:40  توسط atlan  | 
نجار سالخورده ای به کارفرمایش گفت که می خواهد باز نشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار نوه هایش دوران پیری را سپری کند .کارفرما از اینکه کارگر خوبش را از دست می داد ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. کارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن ، خانه ای برایش بسازد و بعد بازنشسته شود.نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست ،چون می دانست که کارش آینده ای نخواهد داشت. از چوب های نامرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را از سر سیری انجام داد

وقتی کارفرما برای دیدن خانه آمد ، کلید خانه را به نجار داد و گفت :این خانه هدیه من به شماست ، بابت زحماتی که در طول این سالها برایم کشیده اید.نجار وا رفت ، او در تمام این مدت ، خانه ای برای خودش می ساخت

و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا بدان تمایلی نداشت

از کتاب نشان لیاقت عشق

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:31  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:37  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:32  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:29  توسط atlan  | 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:26  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:16  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 8:1  توسط atlan  | 
چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد

پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد

چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد

وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد

چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه

و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه

 چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم

و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 7:41  توسط atlan  | 
چون زلف توام جانا، درعین پریشانی
چون باد سحرگاهم، در بی سر و  سامانی
 
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
 
خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی
 
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم، تو اشک مرا مانی
 
در سینه ی سوزانم، مستوری و مهجوری
در دیده ی بیدارم، پیدایی و پنهانی
 
من زمزمه ی عودم، تو زمزمه پردازی
من سلسله ی موجم، تو سلسله جنبانی
 
از آتش سودایت، دارم من دارد دل
داغی که نمی بینی، دردی که نمی دانی
 
دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپاری
کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی
 
ای چشم رهی سویت، کوچشم«رهی» جویت؟
روی از منِ سرگردان، شاید که نگردانی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:38  توسط atlan  | 
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد

خدا گفت: نه

رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد

خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد


خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري

 

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد

خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد

خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي


من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم

 و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
 
 

از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:28  توسط atlan  | 

دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم

از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای

از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست

از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ......

باور کن ای مهربان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود

من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند

وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:15  توسط atlan  | 

ما لحظات را سپري كرديم تا به خوشبختي برسيم دريغ كه خوشبختي لحظاتي بود كه سپري كرديم.....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:9  توسط atlan  | 

با غزل ها هم آواز
در ژرفاي واژه گم بايد شد
همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
راه فردا را بايد پيمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت
و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
آرامش را بايد از يك گل آموخت
كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند
و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
...
به بي تابي ها بگو، كمي صبر
 لحظه ها راه خود را خواهند رفت

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 9:1  توسط atlan  | 

به هيچ كس آزار مرسانيد كه كار روزگار دائم در تغيير و تحول است و بدبخت آن است كه از يادآوري عاقبت خود غافل باشد.


 جمال بی کمال و کمال بی جمال محال است

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:56  توسط atlan  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:28  توسط atlan  | 

همه با هم برای تیم ملی دعا کنیم

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 7:40  توسط atlan  | 
 
  بالا